رستن
شهپر باغ صفا اوج گرفت
با من ودل به سرابیشه مقصود نشست
ای که از خلوت ما بی خبری
تو چه دانی که چه تقدیر نوشت
آن شب سرد و سیه یادت هست؟
که که را روی لبم جای گرفت
ترسم از آن سحر مست و خراب
از صبوحی که تو در جامم کشت
رو ولیکن دگر از عشق مگو
که وحید از صف رندان گذشت
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:38  توسط همره
|
