تبليغاتX
آفتاب مهتاب
امیدوارم همیشه روزاتون آفتابی باشه و شباتون مهتابی
سلام دوستان خوبم.

خب دیگه نوبت رفتن من هم شد.ببخشید اگه مطالبم شاید خیلی خوب نبود یا دزدی بود!به هر حال اگر بار گران بودیمو رفتیم اگر نامهربان بودیمو رفتیم!این آخرین پست منه و دیگه باید برم شاید بعدا با یه وبلاگ دیگه دوباره اومدم.زیاد غصه نخورید.ولی الان وقت رفتنه خودم هم دوست ندارم برم اما چه کنم که میخوان کامپیوترمو ازم بگیرن و با خودشون ببرن.حتما میپرسین کی؟اونش به شما ربط نداره(البته ببخشیدا!)به هر حال اگه بدی از ما دیدین که حقتونه!شوخی بود.اگر هم که خوبی دیدین دیگه نمیبینین.خداحافظ همگی!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

خیلی خیلی ممنونم از دوستانم که برام پیام خداحافظی گذاشتن.واقعا که دوستان با وفایی دارم.!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

احتمالا این روز های آخرییه که من هستمچون .....چون میخوان کامپیوترو ازم بگیرن!!!!!اونوقت دیگه من نیستم که براتون مطلبای باحال!!!بنویسم و شما هم نمیتونین بیاین نظرای باحالتر!بدین.به هر حال شاید هم کامپیوترمو ازم نگرفتن و من بازهم موندم.اما خواستم از حالا آمادتون کنم واسه مصیبتی که قراره به سرتون بیاد!پس از تمامی دوستانم میخوام که اگه دوست دارن با من خداحافظی کنن بیان.بالاخره ما هم رفتنی شدیم.فعلا بای بای.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

این نگاه یه کاریکاتوریست آمریکایی نسبت به ایران!اگه نگاه همه مردم دنیا نسبت به ما اینطوری باشه چی؟چرا باید دنیا به کشور ما به چشم یه چاه فاضلاب و به خودمون به چشم یه سوسک نگاه کنه؟دلیلش مهم نیست مهم اینه که ما ایرانی هستیم و باید به خودمون ببالیم که توی ایران سرزمینی که تاریخش سراسر حماسه بوده زندگی میکنیم.حماسه هایی که همه فقط برای حفظ این سرزمین بوده حفظ تاریخمون-حفظ اندیشمون و حفظ همه ی چیزایی که بهشون افتخار میکنیم.آیا واقعا ما سوسک هستیم؟و ایران چاه فاضلاب؟چرا؟چه چیزی باعث این تفکر شده؟کاش همه میدونستن که حقیق چیه؟هه!حقیقت!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

یکی از زشت ترین کارها در وبلاگ نویسی دزدی مطلبه!نمیگم که من اینکارو نمی کنم .ولی با اجازه و با ذکر نام وبلاگ در زیر مطلبم ولی متاسفانه یه عده میان دزدی میکنن و اجازه هم نمیگیرن و میر فکر میکنن من نمیفهمم.برای همین من مجبورم راست کلیک رو قفل کنم.تا شما باشید دزدی نکنید!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

این فرد رو هرجا دیدید ...دیدید دیگه به من چه؟

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی افتادند.بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی که دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.دو قورباغه حرفهای انها نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.اما قورباغه های دیگر مدام میگفتند که دست از تلاش بردارند چون نمیتوانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته ی دیگران شد و دست از تلاش برداشت.سر انجام به داخل گودال افتاد و مرد.اما قور باغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.هرچه بقیه ی قورباغه ها می گفتند که تلاش فایده ای ندارد او مصمم تر میشد.تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.وقتی بیرون امد بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند :مگر تو حرفهای ما را نمیشنیدی؟معلوم شد که قورباغه ناشنواست.در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق میکنند.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

کوهنوردي تنها در روزي برفي به قله زد تا فتحش کند.شب شد و نا گهان در تاريکي سُر خورد و داشت به سمت پايين سقوط مي کرد که طناب به دور کمرش پيچيد و بين آسمان و زمين معلق ماند
در تا ريکي فرياد زد : خدايا کمکم کن
صدايي گفت : از من چه مي خواهي؟
پاسخ داد : نجاتم بده
صدا گفت : باور داري که مي توانم نجاتت دهم؟
پاسخ داد : البته که باور دارم.ايمان و اعتقاد دارم
صدا گفت : طناب را پاره کن ، من مراقبت هستم !!ا
تاريک بود و هيچ چيز ديده نمي شد
کوهنورد با خود انديشيد و زير لب گفت : بهتر است طناب را محکم و دودستي بگيرم تا صبح شود.اين مطمئن تر است
روز بعد اهالي آن منطقه آن کوهنورد را يافتند در حاليکه از سرما يخ زده و مرده بود. طنابي به دور کمرش پيچيده شده بود و تنها يک
متر تا زمين فاصله داشت.

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

ببخشید که من هی دیر به دیر آپ میشم اما عوضش با یه مطلب توووووووپ میام.خواهید دید.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد، به شدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود.دخترش گفت که او هم به اين مهمانی خواهد رفت.مادر گفت تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا دختر جواب داد:ميدانم هرگز مرا انتخاب نمی کند،اما فرصتی است که دست کم يکبار او را از نزديک ببينم.روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت:"به هر يک از شما دانه ای می دهم، کسي که بتواند در عرض 6 ماه، زيبا ترين گل را برای من بياورد، ملکه آينده چين مي شود."
دختر پيرزن دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.ماه ها گذشت و هيچ گلی سبز نشد.دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و را گلکاری را به او آموختند.اما بی نتيجه بود، گلي نروييدروز ملاقات فرا رسيد.دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايی به رنگها و شکل های مختلف در گلدانهای خود داشتند.لحظه موعود فرا رسيد.شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده گلی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز       نشده است.شاهزاده توضيح داد:"اين دختر تنها کسي است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند.گل صداقت.همه دانه هايی که به شما دادم، عقيم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود."

بر گرفته شده(دزدیده شده!)از وبلاگ dental16.

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

عشق از دید....

۱.یک ریاضیدان:عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول.

جمله ی کلیدی:آه عزیزم٬به اندازه ی زیر منحنی دوستت دارم.

۲.بقال سر کوچه:والا٬زمان ما عشق مشق نبود٬ننمون رفت این زن رو واسمون گرفت!

جمله ی کلیدی:آهای عیال شام چی داریم؟

۳.ننه بزرگم:نزن ننه این حرفا رو!راستی این دختر بتول خانوم خیلی دختر خوب و با کمالاتیه !

جمله ی کلیدی:بریم خواستگاری؟

۴.غلام شوفر:رادیاتور عشق من از برایت جوش آمده!باور نداری به آمپرم بنگر!

جملات کلیدی:می خوامت!

دید....دید....دید.....بوق .....بوق.....دید....

۵.بابام:آخه پسر عشق واست نون و آب می شه؟حالا بگو ببینم باباش چی کاره ست؟

جمله ی کلیدی:من عاشقم!

۶.ننم:وا٬مگه تو امسال کنکور نداری؟عشق باشه واسه بعد!

جمله ی کلیدی:برو دختر خاله ات رو بگیر.

۷.عشق اس ام اسی:عشق یعنی علاقه٬نه کفگیر و ملاقه

                              دوست دارم یه عالمه٬اندازه ی یه قابلمه

                           من عاشق تو هستم٬تو قابلمه نشستم

                           یه لنگه کفش تو دستم٬منتظر تو هستم!!

جمله ی کلیدی:در صحرای طوفان زده ی قلبم٬تو تنها شتری!!

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت توسط ریحانه |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت توسط ریحانه |

سوال‌های کنکور امسال را دیده‌اید؟ بعضی سوال‌هایش واقعاً خیلی باحالند! منظورم چیست؟ الان خدمتتان عرض می‌کنم: یک سری سوالات کنکور امسال در دروس ادبیات و معارف، قشنگ آدم را به خنده می‌اندازد. باور نمی‌کنید؟ پس سوال‌ها را بخوانید:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
به نام خدای...............

بیانداخت شمشیر را شاه دین»
1) جهان آفرین
2) مهربان
3) کریم
4) رحیم

یعنی گزینه‌ها آن‌قدر تابلوست که طرف اگر شعر را در عمرش هم نشنیده باشد، به‌راحتی و با توجه به وزن شعر، می‌تواند گزینه‌ی درست را پیدا کند. اما این سوال تازه خوب است! صبر کنید برسیم به جالب‌ترهایش!

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چه‌گونه گور .......... گرفت»
1) شهرام
2) مهرام
3) بهرام
4) آرام

به خدا این سوال‌های کنکور امسال بوده است ها! فکر نکنید من این‌ها را از خودم درآورده‌ام. باور نمی‌کنید، خودتان بروید سایت سازمان سنجش را ببینید. :

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«که گوید برو ...... رستم ببند
نبندد مرا دست، چرخ بلند»
1) دست
2) پا
3) کمر
4) چشم‌های

دقت دارید که، طراح محترم گزینه‌ی 2 را «پای» ننوشته که خدای نکرده داوطلبین عزیز کوچک‌ترین شکی نکنند. آن گزینه‌ی 4 هم که آخرش است. اما سوال بعدی:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
پرده‌ی پندار دریدند..........
یعنی همه‌جا غیر خدا هیچ ندیدند»
1) مردان خدا
2) مردم همه‌جا
3) مردم همیشه
4) مردان و زنان

باز این سوال نسبت به قبلی‌ها خوب است! گزینه‌ی 3 را دارید که! خُب دیگر وقتش است برویم سراغ شاه‌کارها!

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«گل همی پنج روز و ....... باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد»
1) هفت
2) چهار
3) شش
4) هشت

یعنی من عاشق طراح این سوال هستم! خدایی دل خجسته‌ای داشته! فکر کنید! مثلاً یکی با خودش بگوید: گل همین پنج روز و هفت باشد! ای جان! اما حالا که با سوالات ادبیات آشنا شدید، بد نیست یک نگاهی هم به دو سوال از درس معارف بیاندازیم:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«ارزش هر کس به درک و .... وی از حقیقت هستی و جای‌گاه انسانی در کاردانی آفرینش دارد.»
1) فهم
2) پرهیز
3) دوری
4) جدایی

و اما به نظر من در میان همه‌ی این سوالات نبوغ‌آمیز، جایزه‌ی ویژه تعلق می‌گیرد به سوال درخشان، بی‌نظیر و شگفت‌انگیز زیر:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«رویاهای صادقانه: هر کدام از ما هنگام ......... رویاهایی را مشاهده می‌کنیم. این رویاها انواع مختلف دارند.»
1) دویدن
2) ایستادن
3) خواب
4) نشستن

آقا من همیشه هنگام دویدن رویا می‌بینم! آن‌قدر خوب است!!! فکر کنم طراح عزیز شب قبل از طرح سوال کتاب صد سال تنهایی مارکز را خوانده! که در جایی از آن، اهالی ماکوندو، به علت شیوع یک نوع بیماری، به هنگام بیماری خواب می‌دیدند و بعد خواب‌های‌شان با هم قاطی می‌شد!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت توسط ریحانه |

میخوام از این به بعد هی فیلم براتو ن نقد کنم هی فیلم نقد کنم انقدر نقد کنم که دیگه هیچکس ازتون چک قبول نکنه!خب فیلم امروز فیلم شعبده باز نام داره.قضیه از این قراره که یه روز یه پسر بچه ای داشته تو داهاتشون از وسط باغا رد میشده یه پیرمردی رو میبینه که کنار یه درختی نشسته بعد یارو نمیدونم چیکار میکنه این بچه هه متحول میشه بعد خود یارو پیریه غیب میشه.(البته یادم رفت بگم داستان این فیلم مال سالهایی که تازه دنیا داشته پیشرفت میکرده و مثلا تازه کف خیابونا رو سنگفرش میکردن و سال تولید فیلم فکر کنم مال سال 2006 باشه.)بگذریم.خلاصه اینکه از اون به بعد این بچه هه کارای عجیب غریب میکرده و همینطور که داشته با شعبده بازیاش همرو شگفت زده میکرده عاشقه یه دختره ی پولداری میشه.هیی این دوتا با هم بزرگ میشدن تا اینکه یه بار که با هم تو یه چاله ای قایم شده بودن مبادا مامورای بابای دخترو بگیرنشون دختره هی به این یارو میگه یه خورده زور بزن دوتامونو غیب کن کسی مارو نبینه که متاسفانه پسر هر چی زور میزنه موفق نمیشه و پیداشون میکنن و بابا دختره تصمیم میگیره از اونجا برن و پسره هم از همه جا رونده و مونده از اون میره.خلاصه یه 7 8 10 سالی میگذره و این پسره که حالا یه شعبده بازه معروفی شده بوده(البته با یه اسم مستعار)یه بار دختره میاد برنامشو میبینه بدون اینکه بدونه این همون پسرست وپسره هم نمیدونسته این همون دخترست چون دختره دیگه حالا یه کنتس پولدار شده بوده و قرار بود با یه مرد پولدار ازدواج کنه.و اون شب که دختره شوهر اینده اش برای دیدن برنامه میرن این پسره برای نمایشش یه داوطلب میخواد و دختره هم داوطلب میشه و ..........خلا صه این دو تا همو میشناسن و همو در جاهای دیگه هم میبینن و تا اینکه یارو همسر اینده دختره میفهمه و دختره که میاد از دستش فرار کنه میره تو اصطبل و سوار یه اسب میشه و داشته میرفته که یارو نامزدش از بالای پنجرو اتاق با تیر میزنش و دختره همینطور که داشته میرفته روی اسبش میمیره و چند وقت بعد جسدش توی رود خونه پیدا میشه و دکتره دختره که داشته علت مرگشو توی کالسکه ای که جنازه دختره رو توش گذاشته بودن پیدا میکرده دو تا پلیس میرن سراغش و دکتره نمیذاره جسدو خوب ببینن و میگه دیدن نداره که با تیری که بش زدن مرده.هیچی این دوتا پلیسا که دنباله قاتل بودن میفهمن که از اونور اون یارو شعبده بازه که دختر رو دوست داشته می خواد روحه دختره رو ظاهر کنه و جلوی همه مردم روحه دختره بیاد بگه که کی قاتل من بوده و این کارو میکنه و میگه که اون یارو نامزدم که ادم معروفی هم بوده کشتش.خلاصه این دوتا پلیسا که تو این مدت به این شعبده بازه شک کرده بودن شکشون به اونیکی میبره و دیگه تازه داشتن مطمعن میشدن که همون بوده و میرن ازش اعتراف بگیرن که یارو خودشو میکشه و همه میفهمن که اون بوده که اخر فیلم یه فضیه ای پیش میاد که یادم نیست چی ولی پلیسا میفهمن که ای دل غافل دختره اصلا نمرده و همش نقشه دختره و شعبده بازه بوده که از دست نامزد دختره راحت بشن.و اخره فیلم هم مشخص میشه که یارو دکتر هم که داشته رو جسد دختر کار میکرده و چند نفر دیگه هم همه خود یارو شعبده بازه بودن ولی دیگه کار از کار گذشته و دختره و شعبده بازه تو یه جای دور به دور از همه زندگی خوب و خوشی رو شروع کردن.....قصه ما به سر رسید پلیسه به هدفش نرسید.امیدوارم خسته نشده باشین ولی خیلی فیلم قشنگیه و حتما ببینیدش.تا فیلم بعد....

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت توسط ریحانه |